Monday, October 13, 2008

احتمالا از این بهبعد اینجا تخته می شود. بلاگر مدتی است اذیت می کند برای بالا آوردن صفحه ورود حتی! رفتیم بلاگفای خودمان!
partline.blogfa.com

Sunday, August 17, 2008

نقطه چین 2

نه! نه دیگر! مهم نیست. اصلا پشیمانم از نقد نقظه‌چین‌ها! خوب این نقطه‌های دو سر پاره‌خط اولی اگر کاملاً منطبق می‌شدند و کامل می‌کردند همدیگر را، که دیگر خیالی نبود از یکی بودنشان! نیازی دیده نمی‌شد که بشکنند! که دو تا شوند. که پر شود خالی‌های میانشان. که نیازی نبود دور شوند از هم که بگردند پاره‌های نداشته‌شان را پیدا کنند که دوباره برسند به هم! که کامل کنند همدیگر را! نیاز است! نیاز هست که اینقدر بشکنند و بند بخورند که به هم که رسیدند، دیگر نبرند از هم! که خوب چسب‌گاری شده باشند!

همین. فعلا همین!

Sunday, August 10, 2008

كجا؟

کجا پنجره‌ای پیدا شد به دیدن دنیا که ما بسته باشیمش؟ کجا پنجره‌ای را باز گذاشتید برای آمدن هوای تازه‌ای برای تنفس، که ما تمام قد سر نکشیدیم از آن برای پر کردن ریه‌هایمان از همایی که کثیف نباشد و بوی تعفن و لجنش حالمان را به هم نزند؟ کجا دستی به دوستی دراز شد که نفشرده باشیمش؟ کدام روز؟ کدام خاطره؟ کدام آرزو؟ کدام رؤیا؟
حالا انگ غربزدگی و بی‌رگی می‌زنید؟ حالا که ریه‌هایمان متعفن شده از بوی گندی که هی نفس کشیده، حالا که همه داریم به در و دیوار می‌زنیم برای جاپا پیدا کردن در جایی که نمی‌خواهیم بهشت باشد، که می‌دانیم نیست، که می‌دانیم قرار است در هوایش غریبه باشیم! جایی که فقط می‌خواهیم هوایش بوی کثافت ندهد، که نفس‌کشیدنش سهمیه بندی نشده باشد، که بدانیم حرف زدنمان، مالیات ندارد، که بدانیم آدمیم، جایی که آدم باشیم، بی‌خیال که غریبه، بی‌خیال که مزاحم، بی‌خیال که به چشم خانه‌بدوش نگاه شویم، که می‌دانیم حداقل به چشم یک "آدم" آواره نگاهمان می کنند، نه به چشم یک هرزه، به چشم هرزه‌هایی که هرزه‌ایم، چون زنیم، چون صدایمان زمخت نیست، چون می‌خواهیم از کاری که کرده‌ایم خودمان حرف بزنیم، که می‌خواهیم راه برویم اما هرزه نگاهمان نکنند، که می‌خواهیم نفس بکشیم اما کسی نگوید خفه! اینجا مرد نامحرم نفس می‌کشد! جایی که بدانیم نفس کشیدنمان، راه رفتنمان، حرف زدنمان، کسی را تحریک نمی‌کند. جایی که هرچه می‌شویم، زنده‌بگور نشویم!
ما بی‌رگیم؟ هستیم، هستیم اگر شما بگویید. بی‌غیرتیم؟ بی‌وطنیم؟ باشد، هستیم. خودفروخته‌ایم اصلا. باشد. اما، هرچه باشیم، یک روز، از شما، درمورد ماست که می‌پرسند، "بأی ذنب قتلت؟"

Tuesday, June 24, 2008

نقطه چین

دیدی این آدمهایی را که زندگی شان مثل نقطه چین است؟ زندگی فردیشان را نمی‌گویم. خط زندگیشان را می گویم.
از هم که جدا شدند، گاهی آنقدر به هم وابسته نیستند که خط بمانند. که نقطه شان خط شود. جدا می‌شوند از هم. می‌برند. حد فاصلشان پر می‌شود با هزاران نقطه. با هزاران نقطه دیگر یکی می‌شوند و جدا می‌شوند و هی نقطه‌های مختلف می‌آیند در مسیر زندگی‌شان و می‌گذرند و می‌روند. نهایتاً دو نقطه‌ای که دوباره می‌پیوندند به هم، شاید هیچ شباهتی به آن نقطه‌های اولی نداشته باشند. هر تکه‌شان مال یکی باشد. هر اپسیلون را ارث برده باشند از یکی از نقطه‌هایی که در میانه‌ی راه به آن برخورده اند.
حالا حساب کن یکی از این نقطه ها با تمام وجود پیوستگی‌اش را حفظ کرده باشد. در تمام طول مسیر به هیچ نقطه دیگری که عمداً یا تصادفا سبز شده بوده سر راهش دل نبسته باشد. ممتد آمده باشد تا یکی شود با همان نقطه اولی که ازش جدا شد. و آن دیگری، خط چینی شده باشد از هزاران هزار نقطه ناآشنا. و رنگی از هر کدام گرفته باشد.
این دو نقطه وقتی دوباره به هم می رسند، همدیگر را می‌شناسند اصلاً، یا نه، با بی‌تفاوتی، از کنار هم می‌گذرند؟

Sunday, May 25, 2008

تازه که داری شنا یاد می گیری، آن اوایل که هنوز یاد نگرفته ای بعد از معلق شدن چطور در آب بایستی، به محض اینکه معلق می شوی، ترس که برت می دارد از غرق شدن، فقط دست و پا می زنی. دستت را به هر طرف دراز می کنی که کسی نگهت دارد. بگیردت. نگذاردت غرق شوی.
حالا تصور کن استخر خالی باشد، و این اتفاق هم در عمق چهار متر بیفتد برایت. هی بیشتر فرو می روی، و بیشتر دست و پا می زنی. ناامید، یا با امیدی بیهوده.هی دست و پا می زنی و ...، آب، آنقدر محکم نیست که زیر پایت را خالی نکند. غرق می شوی آخر، به احتمال زیاد. اگر به خودت نیایی و رها نکنی خودت را آرام، به دست آب، که بالا بیاوردت. که بالایت بیاوردت. که عق بزند لقمه ناجویده را!
امروز سر امتحان که داشتم به حال اینروزهام فکر می کردم، یکدفعه افتادم به صرافت که اینجوریم. یک لحظه تصویر خودم از ذهنم گذشت، در صحنه ای شبیه فیلم هایی مثل جومانجی. که زمین زیر پایم خالی شده، پشت میز کامپیوترم. دستم به هیچ چیز گیر نمی کند. هر چیزی را که به دست می گیرم، یا با من سقوط می کند، یا رها می شود از دستم.
دارم غرق می شوم. با سر فرو می روم تا عمق سیاهچاله، و بدتر اینکه نمی دانم، به هیچ وجه نمی دانم در عمق این سیاهچاله، چه اتفاقی منتظرم نشسته، فقط می ترسم از مواجهه با آن. می خواهم روی زمین خودم بمانم. می خواهم زمین بالا بیاوردم، بالا بیاورد این لقمه ناجویده را!
می دانم، نیازمند تحولم، منتظر یک تکان عمیق، شاید باید بادی بوزد این اطراف! این بهار هم که باران نمی بارد... .

Sunday, April 27, 2008

آغاز

من بودم و تو. و دنیا هزار بار خلاصه تر از امروز بود. نمی فهمی؟ تصور کن، من بودم و تو. نه، اینطوری هم نمی فهمی.
ما بودیم. من و تو. اما یکی. نقطه بودیم. یک نقطه بود و دنیا همین یک نقطه بود. بعد؟ بعد یادم نیست چطور شد. این نقطه ی خلاصه ی بی بعد، ترک برداشت از وسط. شکست. نه از آن شکستن ها که فکر کنی دو تا شد. نه، هنوز پیوسته بود، اما دونقطه ای شده بود که هر سرش از یک طرف امتداد می آمد. فهمیدی؟
نه، ببین، تصور کن این نقطه اول شد پاره خطی به اندازه اپسیلون. یک سر این اپسیلون من بودم، یک سر دیگرش تو. بعد هر کس راه خودش را رفت. این نقطه های دو سر پاره خط، که من و تو باشیم، انگار با هم مخفیانه قرار گذاشته بودند که دقیقا در دو مسیر عکس هم بروند. خوب، یعنی این خط تا همیشه راست می ماند، قبول داری؟
همینطور که این دو تا نقطه راه افتادند، دنیا شروع کرد به بزرگ شدن. دیگر خلاصه نبود. هی کش می آمد. مثل این مثنوی های صد من یک غاز.
حالا تصور کن آن نقطه ی خلاصه ی بی بعد اولی، تبدیل شده بود به بی نهایت نقطه. و این بینهایت هی داشت زیادتر می شد. و هی دارد زیادتر می شود. آن نقطه اول اما هنوز سر جای خودش مانده. هر چند، هزارپاره شده اما، یک کشف تازه کرده. این دنیایی که دارد هی کش می آید، روی یک توپِ گردِ آبیِ آویزان است. خط هم که راست است، پس ظاهرا دو سر پاره خط، یک جا دوباره یکی می شوند.
حالا آن نقطه اولی که ما باشیم، از آن نقطه جدید که قرار است به وجود بیاید، می ترسد...